تبليغاتX
آسمــــــــــــــان ســـــــــــــوق


آسمــــــــــــــان ســـــــــــــوق

با سلام!پر بود از روابط قشنگ انساني...


برا يه تحقيق  واسه یه مشتری تو کافی نت مجبور شدم بگردم دنبال کتاباي درسي... طبيعتا توي نت!
يه چيزايي پيدا کردم، کتاباي درسي الان خيلياش روي نته،‏اما کتاباي قديم...
يه چيزايي از کتاب فارسي سال 1339 هم هست اما از کتاباي زمان خودمون خبري نيس!
دلم تنگ شده... برا دبستان!

برا اون راه مدرسمون که پر آب و گل بود
برا اون گلاي بي قواره اي که روي جلد کتاب فارسي جاخوش کرده بودن و هر سال يکي بهشون اضافه مي شد!
دلم تنگ شده برا بوي کتاباي نو!
برا صف کشيدنا و به ترتيب صف سر کلاس رفتنا...
برا ليوان پلاستيکي که روش عکساي کارتوني داشت و تهش برچسب اسمم!
برا درس کوکب خانوم و معلم مهربوني که برا درس دادنش سر کلاس، برامون ماست بست!
...
برا گچاي رنگي... برا مهراي امتياز و آفرين و صد آفرين جور واجور... برا کمد جايزه ها و ذوق و شوق گرفتن امتياز براي خريد جايزه!!!!

دلم تنگ شده برا بوي مدرسه!

يادش به خير يه زماني فکر مي کردم يه لحظه هم بدون مدرسه زنده نمي مونم... من دلم برا امين و اکرم و حسنک و کبري تنگ شده...!
فکر مي کردم تا درسم تموم شد هر جور شده خودمو تو يه مدرسه جا مي کنم... فعلا که چند سال گذشته و هنوز زنده ام!


..................................................................
1.غير از مدرسه دلم برا يه چيز ديگه ام تنگ شده... برا درساي شيرينه خودمون که توش پر بود از روابط قشنگ انساني نه مثل کتاباي الان که شده باغ وحش...
2.اين
لينک هم برا اونا که دلشون برا کتاباي خودمون تنگ شده!

......................................................................

دلتنگي برا مدرسه قشنگه و شيرين، اما شنيدن خبر رفتن يه نفر برا هميشه نه!... ناجور دلم تنگه!
پست نکردمش چون ميدونستم اگه شروع کنم به نوشتن معلوم نيس کجا برم...

 

فاتحه يادتون نره! که همه مون يه روز محتاجيم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:43 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

شک دارم به ترانه ای که زندانی وزندان بان هم زمان زمزمه میکنند

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 19:49 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

 

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:35 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

<br/><a href="http://i34.tinypic.com/242in4m.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

1 – لحظات روزانه زندگی را درك كنید

هر از چندی مكث كنید تا گل سرخی را ببویید یا كودكان را حین بازی تماشا كنید. كسانی كه درنگ می‌كنند تا وقایعی را كه به‌طور عادی با عجله پشت سر می‌گذارند، ببینند یا در طول روز به وقایع خوشایند روزانه فكر می‌كنند، افزایش قابل توجهی را از نظر رضایت و كاهش افسردگی گزارش می‌كنند.


2 – از مقایسه بپرهیزید

چشم و هم‌چشمی جزئی از بسیاری از فرهنگ‌هاست اما مقایسه خودمان با سایرین می‌تواند به رضایت و عزت نفس لطمه وارد كند. به جای مقایسه كردن با دیگران، توجه خود را به دستاوردهای شخصی معطوف كنید تا به رضایت بیشتری دست یابید.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 8:44 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

 

amir 

 

amir

 

noori kaj

noor

amir

 

noori

noori

 

نشست نيروهاي حاميان ميرحسين موسوي با حضور گروه

 هاي اصلاح طلب و اصولگرا با سخنراني(.........)  _دهدشت

خيابان فردوسي شمالي تالار پذيرايي انصار  

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:53 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |



-براي كودك درونم

وقتي به اين عكس نگاه مي كنم از عالم آدم بزرگ ها متنفر مي شوم.  عالم دورغ  حسادت کینه نفرت و ...اين يك كودك روستايي است با موهاي طلايي. گودال آب و سبز هاي تازه رويده شده نمايانگر فصل بهار  است.. در دوران كودكي ما، تقريبا ديگر چنين چيزهاي وجود نداشت(گودال آب در زمين چمن). گاهي كه از مدرسه به خانه مي آمدم(در فصل زمستان) در (کوچه پس کوچه های شهر سوق )لباس هايم كثيف مي شد و بايد به مادرم جواب مي دادم كه چرا و چگونه..... همين الان هم به بچه هاي خود اجازه نمي دهيم كه اين چنين لباس هاي خود را كثيف كنند. ولي اين كودك بي خيال از كتك هاي كه بعدا بايد بخورد، بدون كفش هاي كه معلوم نيست كجا در آورده. در گودال آب با آن اسباب بازي كوچك در حال بازي است.. به حدي در عالم خود فرو رفته كه متوجه وجود عكاس هم نشده. البته عكاس هم بي تمايل به دنياي كودك نيست و دوربين را تا سر حد ممكن(نزديك به زمين) پايين آورده تا خود را به دنيايي كودك نزديك كند. اين كودك نه غصه ي بنزين سهميه بندي شده را دارد و نه فرصتي براي نگاه كردن به صداي آمريكا. بازي هاي دنياي كودكيش هم مجالي براي شناخت زيبايي و عشق به او نمي دهد. نه ميداند خدا چيست و نه شيطان را ملاقات كرده. نه مشکل مالی دارد ونه مشکل عشقی تنها به اسب بازي كوچكي قانع است و اندكي سكوت. نه به حرفي دلي را چرك مي كند نه به دستي، ظرفي را آلوده....

در جایی مرحوم حسین پناهی میگوید :کاش برمیگشتم به کودکی ام

بیاییم این قدر خوب ومهربون وساده وصادق باشیم که مث کودک عزیز ومهربان باشم

تا خدا و بنده ی خدا ما را دوست بدارند ....

-براي بهترين دوستان وخاطرات دوران كودكيم....

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:11 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

آن گاه که اندیشه ورزی و نکته پردازی های فلسفی و ذهنی درعمل به پریشان گویی و بازی های زبانی می انجامد و آن گاه که اندیشه هایی که ناب می پنداریم درعمل به زشتی سراب خودنمایی می کنند. آن گاه که اندیشه هایمان نه تنها راهی پیش روی نمی گشاید که بسانِ چاهی ژرف ما را در خود فرو می برد. آن گاه که اندیشه هایمان به جای امید به آینده ی روشن ما را به گذشته ی تاریک بر می گرداند و به جای تجربه های نو به تکرار تجربه های شکست خورده وا می دارد و آن گاه که اندیشه هایمان به جای گره گشایی ما را در کلافی سر در گم به بند می کشد و آن جا که اندیشه های به ظاهر پربار به هیچ کار نمی آید چه جای گفت و شنود از زندگی است تا چه رسد به زندگی فلسفی!

من مدتی است در اغما به سر می برم. حال این اغما به مرگ می انجامد یا به زندگی دوباره نمی دانم؟ اما به گمانم بوی مرگ را بیش تر احساس می کنم....

سر فرو بردم در این جا تا کجا سر بر کنم....

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:31 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

جامعه ی ما آكنده از بار اطلاعاتی سنگین است و ابزاری چون تلویزیون، رادیو، اینترنت، تبلیغات، پست الكترونیك و تلفن همراه همگی بر این سنگینی می‌افزایند. از سوی دیگر شكل زندگی در عصر حاضر بویژه در جوامع شهری ناگزیر توام با سر و صداها، ترافیك، ‌شلوغی‌ها و انبوهی از كارهای الزام‌آور روزمره است كه قطعا تمام این فاكتورها افزایش استرس و سلب آرامش انسانها را موجب می شود.

محققان و روانشناسان در سالهای اخیر تلاش كرده‌اند به شیوه‌های مختلف كه متداول‌ ترین آنها انتشار اخبار، مقالات و توصیه‌های بهداشتی است به مردم در حفظ آرامش در میان این همهمه و آشفتگی یاری برسانند. به اعتقاد آنها دسترسی و مطالعه این منابع هرازگاهی می‌تواند ما را به یاد نیاز اصلی مان به آرامش بیاندازد و حتی دقایقی از این زندگی پرمشغله جدا سازد. در این رابطه "استیو موریل" كارشناس و نویسنده مقاله ای در روزنامه "دیلی مدیتیشن و دیلی لایف" روش‌هایی را برای كسب آرامش در زندگی عنوان كرده كه به شرح زیر آنها را ذكر می كنیم :
حداقل روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و چیزهایی كه دارید فكر كنید. سكوت عصاره آرامش است. البته با اجبار نمی‌توان سكوت كرد. بلكه باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. روزی یك ساعت در اتاقی تنها بمانید و حتی اگر لازم شد در را روی خود ببندید.

ادامه در ادامه مطلب :


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:22 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

فقر

آقا آدامس، آقا واكس، آقا نايلون، يكي بخر خواهش مي كنم.

كنار پياده رو كودكان زيادي در حالي كه التماس مي كنند تا چيزي از آنها بخريم مشغول دستفروشي هستند. كودكاني كه وضعيت اقتصادي خانواده ي آنها ضعيف مي باشد . خانواده ي آنها براي امرار معاش حتي كودكان خود را براي دستفروشي به كنار خيابان روانه مي كنند تا گوشه اي از ضعف مالي آنها جبران شود. كودكاني كه هيچگاه معني واقعي محبت را احساس نخواهند كرد.

حال اينكه در همه ي رسانه ها صحبت از عيد نوروز و سفره ي هفت سين و تعطيلي و ديد و بازديد مي باشد.

حتما همه ي كودكان عيدي خواهند گرفت. پس چه كسي به كودكان خياباني عيدي خواهد داد؟

فقر

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 18:15 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

 
خدايا
به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم براي اينکه هرکس آنچنان مي ميرد که زندگي کرده است

به هرکي دوست ميداري بياموز که عشق اززندگي کردن بهتر است و به هرکس که بيشتر دوست ميداريش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است

تو را سپاس مي گويم که در مسيري که در راه تو بر مي دارم آنها که بايد مرا ياري کنند سد راهم مي شوند، آنها که بايد بنوازند سيلي مي زنند، آنها که بايد در مقابل دشمن پشتيبانمان باشند پيش از دشمن حمله ميکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوي تو از هر تکيه گاهي جز تو بي بهره باشم.
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:20 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

کافی نت کاج
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 12:59 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 9:22 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

 

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:16 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

Praise With God

نيايش با خدا

I asked god to take away my habit
God said : no it is not for me to take away, but for you to give it up


از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی



I asked god to make my handicapped child whole
God said : no, body is only temporary

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
خدا فرمود : لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است



I asked god to give me happiness
God said : I give you blessings happiness is up to you


 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:41 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

الفبــــای زنــــدگی !
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

noori


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:38 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند


Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت


If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 19:7 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |


روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم ! درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.
و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم.
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟
مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.
آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟
عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد.
درختان میوه خود را نمی خورند،
ابرها باران را نمی بلعند،
رودها آب خود را نمی خورند،
چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.
اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.
در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.
هر چه بیشتر بدست می آوری، هرچه کمتر می بخشی، کمتر داری
زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها
این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 22:42 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

 سلام بر همه دوستان آدرس جدید كافینت كاج

 دهدشت-میدان مركزی-  کوچه پشت دفتر پستی

 

 شهامت-جنب دنیای كودك -طبقه بالا

تلفن:۰۹۱۷۹۴۲۷۱۵۹
به دوستان خود بگویید

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:27 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


يكي بود يكي نبود، يك پسرك بداخلاقي بود كه مرتب عصباني مي شد و به ندرت پيش مي آمد كه بتواند حالت عصبي خود را كنترل كند، بخاطر اين عادت هم اكثر دوستانش از او آزرده بودند. پدرش فكري كرد و به جهت اينكه اين عادت ناپسند را از او دور كند به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. روزها و هفته ها سپري شد تا اينكه پسرك توانست تا اندازه اي خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالاخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالاخره يك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: "دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را از پيكرش درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. "دوست ها واقعاً جواهرات كميابي هستند، آنها مي توانند تو را در هر زمان خوشحال كنند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند."
 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:40 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

توجه : دوست خوبم
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:48 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

بابا نان دارد .

بابا آب داد .

آن مرد در باران با اسب آمد.

آن مرد مهربان بود .

آن مرد ...

آن مرد ...

رفت !!!

آن مرد رفت!
            بی هیچ دلیل
وبا یک دنیا...
            سکوت.

دهقان فداکارپیر شده ، فداکاریش تموم شده ،چوپان دوروغگو عزیز شده ،شنگول ومنگول بزرگ شده و حالا گرگ شده ، کبری تصمیم گرفته ازدواج کنه ،

روباه با کلاغ دستشون توی یه کاسه شده ، باز بارون که می یاد می گیم اَه بازم بارون ،حسنک رفته شهر درس بخونه ولی معتاد شده ،یار مهربونمون دیگه کتاب نیست ، و . . . ،ما آدما با همه قصه های بچکیمون چی کار کردیم ها!


کتاب فارسی را ویرایش کنید

   دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: بابا آب داد، آخه تو شرایط فعلی مطمئنآ بدلیل الوده شدن آب با نفت کار طرف به بیمارستان کشیده میشه

 

  دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: بابا نان داد، آخه تو شرایط فعلی بابا باید نصف حقوقشو برای خرید نان خرج کنه

 

  دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: داراب ادب دارد، آخه تو شرایط فعلی چون فوتبالیستها الگوی رفتاری همه ما شده اند دیگه کسی به فکر ادب نیست 

  دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: آن مرد با اسب آمد، آخه تو شرایط فعلی کمتر از ماکسیما سوارشدن بی کلاسی داره

  دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: آن مرد در زیر باران آمد، آخه تو شرایط فعلی با 30 درصد کسری باران روبرو بودیم و خشکسالی سختی رو پیش رو داریم

  دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: چوپان دروغگو، آخه تو شرایط فعلی یه روده راست تو شکم هیچ مسئول و هیچ شهروندی پیدا نمیشه

  دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: مریم و میترا باهم دوست هستند، آخه تو شرایط فعلی هر دختر خانومی با یه آقا پسری دوست میشه و دیگه دوستی دو دختر از مد رفته

  دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: حسنک کجایی، آخه تو شرایط فعلی تنها حسنک نیست که باید بدنبالش بگردیم بلکه خیلی از افراد پشت پرده حقیقت مخفی شدند

 

پیشنهاد میدم کتابهای فارسی رو update  کنید لطفآ....!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:8 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

در کلاس روزگار،
درس های گونه گونه هست:
درس دست یافتن به آب و نان!
درس زیستن کنار این و آن.

درس مهر.
درس قهر،
درس آشنا شدن.
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن!
در کنا این معلمان و درس ها،
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر!
در کلاس هست و در کلاس تیست!

نام اوست: مــــــرگ!
و آنچه را که درس می دهد؛
" زندگی " است!


Free Image Hosting at allyoucanupload.com


وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:56 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |


روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !


آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...
amirmehdi.noori@yahoo.com
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 11:41 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

بعضي از صحنه ها، هر آنچه تكراري آن نيز انسان را به تعمق وادار مي كند


این پرنده ي كوچك در حين پرواز دچار سقوط و جراحت میشود

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


جفت این پرنده برای پرستاري و اميد به بهبودي او آذوقه میاورد

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


اما وقتی دوباره بسوی او بازگشت، پرنده جان داده بود

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


او سعی میکند جفت بيجان خود را حركت داده و با خود ببرد اما نمیتواند

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


پرنده ي درمانده وقتی متوجه شد که ديگر او مرده است بلند گریست!

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


و بر بالینش ایستاد و با نگاهي حسرت بار و ناباورانه او را نگریست!

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

میلیونها انسان عاشق در جهان پس از مشاهده ي این تصاوير

که در یک روزنامه معروف فرانسه چاپ شده بود بي اختيار گریستند ... !!!

براستي واژه ي عشق و دلبستگي را چگونه مي توان معنا نمود ؟

بنظر شما آیا عشق تنها در تصرف انسان است

يا ديگر مخلوقات هم از آن سهمي دارند ؟
با تشکر:سیدامیرمهدی نوری سوق
 
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:36 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

 

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود، در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسور انيشتين تماس بگیرد بنابر این ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار انيشتين برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور انيشتين تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:31 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

 

                          

سلا‌م گلشیفته جان؛ این روزها نام تو را از خیلی‌ها می‌شنوم و در هر مجلس و مهمانی‌ای نقل زبان‌هایی. شنیده‌ام رفته‌ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...
گلشیفته جان، وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم، از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد، آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته‌اند و گلشیفته، نقش پنهانی است از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد. مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است، می‌سوزد تا نور و گرمی‌ و محبت و حیات ببخشد، "هست" برای آن كه فرزندش "باشد". مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می‌زند و ترنم لبانش به ذكری الهی، در خانه نور می‌پراكند.
یادت هست هنگامی ‌كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد، چگونه رسول ملا‌قلی‌پور در پشت صحنه زار زار گریست؟ رسول، چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد. تو زنی شدی به شكل مادر رسول، به شكل مادر همه ایرانی‌ها. این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه، آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا‌ تو رفته‌ای آن‌ور دنیا و عوض شده‌ای. می‌گویند می‌خواهی ستاره فیلم‌های ‌هالیوود شوی.
گلشیفته جان، نمی‌دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه، اما می‌خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.
دخترم،تو می‌دانی كه‌هالیوود كجاست؟
می‌دانم كه هنرپیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده‌ای، عمرت دراز باد مادر، اما خبر از دنیای ‌هالیوودی‌ها داری؟ می‌دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می‌دهد؟ دخترم، دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته‌ای، ترمز بریده است. غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع‌آور جسمی، دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می‌جود... می‌دانم، می‌دانم كه آنها پیشرفته‌اند، اما این پیشرفت‌ها چشمت را كور نكند.
دخترم، برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی، در حالی كه از استودیو به خانه می‌آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است، می‌تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش، در برابر پرده سینما یا تلویزیون می‌نشیند و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه‌ای بیگانه را تماشا می‌كند؟ گلشیفته جان، دنیای رسانه و تبلیغات، خیلی پر هیاهوست. مادر جان! مبادا زرق و برق‌ هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت، طعم خوشایندی دارد در شباب عمر. شهرت، یعنی پول، احترام، فلشهای پرنور دوربین‌های عكاسی و هلهله و هورای میلیون‌ها هوادار در سراسر جهان. دخترم، ‌هالیوود می‌تواند تو را به قله شهرت جهان برساند، می‌تواند نام تو را در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند، می‌تواند حساب بانكی تو را با ارقام نجومی ‌پر كند، دستشان درد نكند، خیلی هم خوب است كه به این چیزها می‌رسی مادر. اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند، تاجی از الماس بر سرت بگذارند و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه‌ای ساكنت كنند، جای خانه‌ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت. این درسی بود كه رسول ملا‌قلی‌پور به تو یاد داد، اما خیال می‌كنم خوب این درس را یاد نگرفته‌ای. از تو خواهش می‌كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ ببین رسول می‌خواسته در این فیلم چه چیز را به تو و به همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی، بعد یك هنرپیشه، اول یك مادر هستی بعد یك شهروند، اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته، هیچ چیز، هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی. تمام فرصت‌های درخشان ‌هالیوود هم نمی‌تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملا‌قلی‌پور درك كرده‌اند به تو هدیه بدهد. هنرپیشه باش گلشیفته جان، به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك "مادر" باش.

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:32 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

suq

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:54 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 19:39 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

ای خدا امشب دلم خیلی پره

                    می خوام باهات حرف بزنم .

                                                   حرفایی که حرف دله

می خوام بگم خسته شدم

                            خسته شدم از روزگار

                                                           از این دیار

دیار پرشرم وحیا   

                                   دیار پررنگ و ریا

می خوام بگم که ای خدا

                                  دوست دارم بی انتها

می خوام که فریاد بزنم

از ته دل داد بزنم

                    بگم چرا به من یه دل خسته دادی

                              یه دل پر از غم و یک لب بسته دادی

به خدا خسته شدم

از درها از پنجره 

                        از همون شاپرکی که رو گلها می پره

                                         حتی از ستاره که اون بالا چشمک می زنه.

حتی از مرغابی ها

از گلها.پروانه ها

از خودم .همسایه ها

                                        از همه خسته شدم

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 19:34 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

۲۳تا ۲۵ کهگیلویه(دهدشت)-سوق

 

سالن دانشگاه ازاد دهدشت مراسم اختتامیه

aa

 

kaj

 

aa

 

ss 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:12 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |


Design By : Night Skin