به چشمان خود دیده ام پیری چه تلخ است.
جوانم و می خواهم جوان بمیرم.
وقتی در جوانی که قوتها، حواس، و جوارح آدم بهترین حالت خود را دارند، و با این حال آدمها ناتوان از گذراندن موانع هستند، تصور کن که این آدم ضعیف و ناتوان چگونه خواهد بود وقتی نیرو، گرمی، و عشق جوانی را از دست می دهد.
به چشمان خود افراد مسن را با سرگذشتهای مختلف، در شهرها و ممالک مختلف دیده ام و همه ایشان از ضعف پیری تبدیل به بچه ای غیر قابل کنترل شدند.
ثروتمند، فقیر، سالم، مریض، ایرانی، آمریکایی و...فرقی نمی کند، پیری پیری است!
دلم می سوزد وقتی می بینم پدر یا مادری که برای فرزندانش تمام عمر را فنا کرده، به هنگام سالخوردگی و پیری تنها مانده و بچه هایش در کمال بی عاطفگی و بی رحمی از کنار او می گذرند. گویی که او غریبه است و نه انگار که زمانی حیات و بقایش به عمل او بسته بوده است.
به چشمان خود دیده ام...
به چشمان خود دیدم....
به چشمان خود می بینم...
به چشمان خود خواهم دید...



