آسمــــــــــــــان ســـــــــــــوق
بابا آب داد . آن مرد در باران با اسب آمد. آن مرد مهربان بود . آن مرد ... آن مرد ... رفت !!! آن مرد رفت! دهقان فداکارپیر شده ، فداکاریش تموم شده ،چوپان دوروغگو عزیز شده ،شنگول ومنگول بزرگ شده و حالا گرگ شده ، کبری تصمیم گرفته ازدواج کنه ، روباه با کلاغ دستشون توی یه کاسه شده ، باز بارون که می یاد می گیم اَه بازم بارون ،حسنک رفته شهر درس بخونه ولی معتاد شده ،یار مهربونمون دیگه کتاب نیست ، و . . . ،ما آدما با همه قصه های بچکیمون چی کار کردیم ها! دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: بابا آب داد، آخه تو شرایط فعلی مطمئنآ بدلیل الوده شدن آب با نفت کار طرف به بیمارستان کشیده میشه دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: بابا نان داد، آخه تو شرایط فعلی بابا باید نصف حقوقشو برای خرید نان خرج کنه دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: داراب ادب دارد، آخه تو شرایط فعلی چون فوتبالیستها الگوی رفتاری همه ما شده اند دیگه کسی به فکر ادب نیست دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: آن مرد با اسب آمد، آخه تو شرایط فعلی کمتر از ماکسیما سوارشدن بی کلاسی داره دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: آن مرد در زیر باران آمد، آخه تو شرایط فعلی با 30 درصد کسری باران روبرو بودیم و خشکسالی سختی رو پیش رو داریم دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: چوپان دروغگو، آخه تو شرایط فعلی یه روده راست تو شکم هیچ مسئول و هیچ شهروندی پیدا نمیشه دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: مریم و میترا باهم دوست هستند، آخه تو شرایط فعلی هر دختر خانومی با یه آقا پسری دوست میشه و دیگه دوستی دو دختر از مد رفته دیگه گذشت اون زمونی که میخوندیم: حسنک کجایی، آخه تو شرایط فعلی تنها حسنک نیست که باید بدنبالش بگردیم بلکه خیلی از افراد پشت پرده حقیقت مخفی شدند پیشنهاد میدم کتابهای فارسی رو update کنید لطفآ....!!
بی هیچ دلیل
وبا یک دنیا...
سکوت.

![]()
![]()
درس های گونه گونه هست:
درس دست یافتن به آب و نان!
درس زیستن کنار این و آن.
درس مهر.
درس قهر،
درس آشنا شدن.
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن!
در کنا این معلمان و درس ها،
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر!
در کلاس هست و در کلاس تیست!
نام اوست: مــــــرگ!
و آنچه را که درس می دهد؛
" زندگی " است!
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !
آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...
پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...
| Design By : Night Skin |


