تبليغاتX
آسمــــــــــــــان ســـــــــــــوق


آسمــــــــــــــان ســـــــــــــوق


آغاز

نه!

هرچه غير پايانُ، ممنوع

گل، هرگز!

جز رويش سيمان، ممنوع

اين کوچه تنگ

تا ابد بن بست است                        

انديشه ،

راهي به خيابان ، ممنوع

 

            ممنوع!


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:44 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن... 

مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید...

سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن... 

 رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نکرد... 

 کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت... 

 ستاره ای درخشید اما کودک ندید... 

کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده... 

و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید... 

 کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم کجایی؟

 بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را کنار زد و رفت...

 خدا همیشه و همه جا جواب بندشو میده فقط ما به نحوه ی پاسخش آگاه نیستیم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:31 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |

مردگان را،/ صدا می‌زنيم-/

جواب ‌مان را می‌دهند./

 زندگان را/ صدا می‌زنيم-/

 پاسخي شنيده نمی‌شود./

روی برگ‌ های خشک/ که قدم می‌زنيم/

صدا می‌کنند/ برگ‌های سبز/ صدايی ندارند...؟

اری

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:40 توسط سیدامیرمهدی نوری سوق| |


Design By : Night Skin