آسمــــــــــــــان ســـــــــــــوق
آغاز نه! هرچه غير پايانُ، ممنوع گل، هرگز! جز رويش سيمان، ممنوع اين کوچه تنگ تا ابد بن بست است انديشه ، راهي به خيابان ، ممنوع
کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن... مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید... سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن... رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نکرد... کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت... ستاره ای درخشید اما کودک ندید... کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده... و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید... کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم کجایی؟ بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را کنار زد و رفت... خدا همیشه و همه جا جواب بندشو میده فقط ما به نحوه ی پاسخش آگاه نیستیم جواب مان را میدهند./ زندگان را/ صدا میزنيم-/ پاسخي شنيده نمیشود./ روی برگ های خشک/ که قدم میزنيم/ صدا میکنند/ برگهای سبز/ صدايی ندارند...؟ اری

| Design By : Night Skin |


